استقامت سبز
یکی از دوستان کامنتی گذاشته بود که چرا اکثر خانواده ها و دوستان ما، ما را به سکوت دعوت می کنند؟ در این نوشتار قصد دارم در این باره مطلبی ارایه کنم.
واقعیت امر همین است که ممانعت هایی که بعضی از خانواده ها و بستگان و دوستان جهت انجام فعالیت های اجتماعی و روشنگرانه برای دانشجویان ایجاد می کنند از فشارهای وارده از طرف مقامات رسمی بیشتر است. متأسفانه این واقعیت تلخ در روستاها و شهرهای کوچک محرز تر است. در چنین مناطقی بسیار دانشجویان خوشفکر، خوش بیان و شجاعی هستند که به جرأت می توان گفت که اگر در خانواده های دیگری زندگی می کردند رشد و ترقی اجتماعی به مراتب بالاتری داشتند. می توانم بگویم که یکی از عللی که ما یک چهره مطرح دانشگاهی و روشنفکری برآمده از یک شهر کوچک در کشور نداریم، همین است. واقعاً جای تأسف است که چرا همه نخبگان اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مطرح کشور فقط از تهران و شهرهای بزرگ هستند و همین سرکوب های خانوادگی و محلی جلوی تبلور استعدادها و توانمندی های دیگر دانشگاهیان ما گرفته است. چه حیف که چه روحیه های مقاوم و چه جوان های مردی از مناطق محروم و خصوصاً جنوب داریم که بسان نخل های سبز، از هر سبز دیگری استوارتر هستند اما پیشگیری های محلی این نیروها را از درون بی رمق می کنند.
این مسأله فقط مربوط به عرصه های سیاسی و اجتماعی نمی شود. بسیاری از خانواده های روستایی و شهرهای کوچک حتی جلوی ادامه پیشرفت علمی فرزندان و یا دوستان خود را می گیرند و بجای کشف استعداد های آنها و تشویق جهت تحقیق و پژوهش و مطالعه بیشتر جهت تبدیل شدن آنها به چهره های علمی کشور، آنها را بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی به پیدا کردن یک شغل در یک شرکت و یا اداره سوق می دهند و حد خود و آنها را در همین می بینند. چرا نباید در یک روستا یک فرد با استعداد و باانگیزه فردی بالا در حدی نرسد که بتواند یک مقاله و یا کتاب علمی منتشر کند و اگر در کشور خودمان به درد کسی نخورد در جهان به کار آید؟ چرا ما تا حالا بعد از حدود 70 سال دانشگاه داشتن، چنین افرادی را نداشته ایم؟ اینکه ما از روستاها و شهرهای کوچک چهره وزین ( چه سیاسی، چه فرهنگی و چه علمی) در کشور نداریم چه علتی جز همین ممانعت های محلی و خانوادگی می تواند داشته باشد؟ این یک واقعیت است که در کشور ما برای اولین بار یک نسل از نسل قبلش باسوادتر شده است. اگر نسل قبل امکان رسیدن به مراحل دانشگاهی علم و تحصیل را نداشته اند و نتوانسته اند با علوم، اخبار، اوضاع و مقتضیات دنیای جدید آشنا بشوند، آیا انصاف است که فرزندان آنها هم تسلیم وضعیت گذشته آنها شوند؟ در این صورت فرزندان ما به ما چه خواهند گفت؟
برای مواجهه با این مسأله تا آنجایی که تجربه کرده ام، ما 4 نوع آدم های مانع داریم: مانعان دسته اول کسانی هستند که مطئمنیم از روی دوستی و دلسوزی، خیر ما را در این می بینند که کاری به اوضاع جامعه نداشته باشیم. اینها معمولاً آدم های سالم، اخلاقی و دلسوزی هستند اما نقصشان در این است که نه از دنیا خیلی خبر دارند و نه متوجه عمق فجایعی که در کشور وجود دارد هستند. مانعان دسته دوم کسانی هستند که مطمئنیم از روی دوستی و شفقت ما را از کارهای اجتماعی و سیاسی برحذر می دارند، از دنیا هم باخبر هستند و از فجایع کشور هم اطلاع دارند اما نقصشان این است که چندان اخلاقی نیستند. دروغگویی و ریا و منفعت طلبی و ... از مشخصه های بارز این دسته افراد است. دسته سوم کسانی هستند که مطمئن نیستیم که دوستمان دارند و ما را از آن جهت باز می دارند که فکر می کنند با فراگیر شدن حرکت های اجتماعی، منافع و مطامع آنها به خطر می افتد. خیلی از افراد مانع، فقط به همین علت ما را به سکوت توصیه می کنند. ممکن است واقعاً به دنبال خیر ما هم باشند و ممکن است هم نباشند. ممکن است از اخبار و اتفاقات کشور هم خبر داشته باشند و یا نداشته باشند. اما در هر حالت روشنکفر اجتماعی نیستند. چون یک روشنفکر اجتماعی درد اجتماع را درد خود می داند. دسته چهارم آدم های ظلم پذیر هستند. افرادی هستند که در طول عمر خود حرف های زور و دروغ زیادی شنیده اند و از روی ناچاری مجبور به پذیرش می شده اند. آنها تحمل بالایی در محرومیت، بی عدالتی و ظلم دارند و حاضرند تن به خیلی از ظلم های اجتماعی بدهند. مثلاً حاضر هستند بدترین تورم ها و بالاترین گرانی ها را تحمل کنند. اما با درگیر شدن و یا در افتادن با دیگران موافق نیستند. می ترسند از اینکه کسی با آنها درگیر شود و یا پایشان به دادگاه بکشد. این افراد در مناطق محروم بیشتر از مناطق غیر محروم دیده می شوند.
به هر حال در مقابل نامردمی ها، سکوت جایز نیست. امروز اگر سکوت کنیم و بی تفاوت باشیم، فردا بدست آوردن ها با هزینه بیشتری بدست می آید. بگذارید چند مثال سیاسی بزنم: اگر آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوری اش مقداری استقامت داشت و جلوی بعضی کارشکنی ها و حمله های بی رحمانه رقیب (مثل قضیه کوی دانشگاه) می ایستاد، سرنوشت اصلاحات و انتخابات بعد طور دیگری رقم می خورد. اگر 10 درصد ایستادگی هایی که امروز اصلاح طلبان سرشناس در زندان از خود نشان می دهند در دوران اصلاحات داشتند، کار به اینجا نمی کشید. اگر در سال 76 که آقای منتظری را به حصر کشاندند، علما و مراجع دیگر در مقابل این بدعت می ایستادند، دولت فعلی جرأت نمی کرد که از مرجع تقلید شکایت کند. اگر حاکمیت می دید ملتی دارد که با تقلب در انتخابات حاضرند میلیونی به خیابان ها بریزند و کشته شوند دست به این تقلب لخت نمی زد. خلاصه بی تفاوتی در هر روزی ممکن است راحتی هایی داشته باشد اما سختی های روز بعدش به مراتب شدیدتر است. ان مع الیسر عسرا.
چاره کار آگاهی بخشی عمیق خانه به خانه است. اینکه به چنین آدم هایی بقبولانیم که دارد ظلم صورت می گیرد و ریشه ی ظلم، گرانی و تورم و دزدی نیست. باید سعی کنیم چنین آدم هایی را از سطحی نگری و ساده اندیشی در بیاوریم. به آنها نشان بدهیم که حرکت های خودجوش همیشه دیر یا زود جواب می داده است. وقتی حق بیاید باطل می رود. بگوییم کجای تاریخ حق بدون ایستادگی حفظ شده است. بگوییم ما انسان هستیم و زنده بودن ما در گرو زنده بودن دیگران است. اگر دیگران زندگی خوبی نداشته باشند ما هم زندگی خوبی نخواهیم داشت. بگوییم اگر ما ساکت بنشینیم دیگران هم ساکت خواهند نشست و ما همچنان ساکن این اوضاع خواهیم ماند. ما انسان هستیم و موفقیتمان با رفاقت و با دیگران بودن بدست می آید و به قول انیشتین ما انسانها برای انسانها خلق شده ایم.
نوشته شده توسط طالب مؤذنی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:2